تبليغاتX


ترنمهای من برای تنها گل رزم

Sun 4 Jan 2009


 


| رز |

Mon 29 Dec 2008


اگه یه روز بری سفر بری زپیشم  بی خبر

اسیر رویا ها می شم ،دوباره باز تنها می شم

به شب میگم پیشم بمونه به باد میگم تا صبح بخونه

بخونه از دیار یاری ،چرا می ری تنها می زاری

اگه فرا مو شم کنی تر ک آغوشم  کنی

پرنده ی دریا می شم ،تو چنگ موج رها می شم

به دل می گم خاموش بمونه میرم که هر کسی بدونه

می رم به سوی اون دیاری که توش منو تنها نذاری

اگه یه روزی نوم تو ،تو گوش من صدا کنه

دوباره باز غمت بیاد که منو مبتلا کنه

به دل می گم کاریش نباشه ،بذاره درد تو دوا شه

بره توی تموم جونم که باز برات آواز بخونم

اگه بازم دلت می خواد که یار یکدیگر باشیم

مثال ایوم قدیم ،بشینیم و سحر پا شیم

باید دلت رنگی بگیره، دوباره آهنگی بگیره

بگیره رنگ اون دیاری که توش منو تنها نذاری

 

 

اگه می خوای پیشم بمونی

اگه یه روز بری سفر بری زپیشم  بی خبر

اسیر رویا ها می شم ،دوباره باز تنها می شم

به شب میگم پیشم بمونه به باد میگم تا صبح بخونه

بخونه از دیار یاری ،چرا می ری تنها می زاری

اگه فرا مو شم کنی تر ک آغوشم  کنی

پرنده ی دریا می شم ،تو چنگ موج رها می شم

به دل می گم خاموش بمونه میرم که هر کسی بدونه

می رم به سوی اون دیاری که توش منو تنها نذاری

اگه یه روزی نوم تو ،تو گوش من صدا کنه

دوباره باز غمت بیاد که منو مبتلا کنه

به دل می گم کاریش نباشه ،بذاره درد تو دوا شه

بره توی تموم جونم که باز برات آواز بخونم

اگه بازم دلت می خواد که یار یکدیگر باشیم

مثال ایوم قدیم ،بشینیم و سحر پا شیم

باید دلت رنگی بگیره، دوباره آهنگی بگیره

بگیره رنگ اون دیاری که توش منو تنها نذاری

 

 

اگه می خوای پیشم بمونی

بیا تا باقی جوونی

بیا تا پوست و استخونه

نذار دلم تنها بمونه

 

 

 


| رز |

Mon 29 Dec 2008


تقدیم به همه  کسانی که به یاد مادراشونند

مادر من فقط یك چشم داشت. من از اون متنفر بودم ... اون همیشه مایه خجالت من بود.

 

اون برای امرار معاش خانواده برای معلم ها و بچه مدرسه ای ها غذا می پخت.

یك روز اومده بود  دم در مدرسه كه به من سلام كنه و منو با خود به خونه ببره.

یلی خجالت كشیدم. آخه اون چطور تونست این كار رو با من بكنه؟t

به روی خودم نیاوردم، فقط با تنفر بهش یه نگاه كردم و فورا از اون جا دور شدم.

 

روز بعد یكی از همكلاسی ها منو مسخره كرد و گفت  هووو .. مامان تو فقط یك چشم داره.

I wanted to bury myself. I also wanted my mom to just disappear.

فقط دلم می خواست یك جوری خودم رو گم و گور كنم. كاش زمین دهن وا می كرد و منو .. كاش مادرم  یه جوری گم و گور می شد...

So I confronted her that day and said, " If you're only gonna make me a laughing stock, why don't you just die?!!!"

روز بعد بهش گفتم اگه واقعا میخوای منو شاد و خوشحال كنی چرا نمی میری؟

My mom did not respond...

اون هیچ جوابی نداد...

I didn't even stop to think for a second about what I had said, because I was full of anger.

حتی یك لحظه هم راجع به حرفی كه زدم فكر نكردم، چون خیلی عصبانی بودم.

I was oblivious to her feelings.

احساسات اون برای من هیچ اهمیتی نداشت.

I wanted out of that house, and have nothing to do with her.

دلم می خواست از اون خونه برم و دیگه هیچ كاری با اون نداشته باشم.

So I studied real hard, got a chance to go to Singapore to study.

سخت درس خوندم و موفق شدم برای ادامه تحصیل به سنگاپور برم.

Then, I got married. I bought a house of my own. I had kids of my own.

اون جا ازدواج كردم، واسه خودم خونه خریدم، زن و بچه و زندگی...

I was happy with my life, my kids and the comforts.

از زندگی، بچه ها و آسایشی كه داشتم خوشحال بودم.

Then one day, my mother came to visit me.

تا اینكه یه روز مادرم اومد به دیدن من.

She hadn't seen me in years and she didn't even meet her grandchildren.

اون سال ها منو ندیده بود و همین طور نوه هاشو.

When she stood by the door, my children laughed at her, and I yelled at her for coming over uninvited.

وقتی ایستاده بود دم در  بچه ها به اون خندیدند و من سرش داد كشیدم كه چرا خودش رو دعوت كرده كه بیاد اینجا، اونم  بی خبر.

I screamed at her, "How dare you come to my house and scare my children!" GET OUT OF HERE! NOW!!!"

سرش داد زدم:" چطور جرات كردی بیای به خونه من و بجه ها رو بترسونی؟! گم شو از اینجا! همین حالا!!!"

 

اون به آرامی جواب داد:" اوه خیلی معذرت می خوام مثل اینكه آدرس رو عوضی اومدم" و بعد فورا رفت و از نظر ناپدید شد.

.

یك روز یك دعوت نامه اومد در خونه من در سنگاپور برای شركت در جشن تجدید دیدار دانش آموزان مدرسه.

 

ولی من به همسرم به دروغ گفتم كه به یك سفر كاری میرم..

بعد از مراسم، رفتم به اون كلبه قدیمی خودمون؛ البته فقط از روی كنجكاوی.

 

همسایه ها گفتن كه اون مرده.

 

ولی من حتی یك قطره اشك هم نریختم.

.

اونا یك نامه به من دادند كه اون ازشون خواسته بود كه به من بدن.

"ای عزیزترین پسر من، من همیشه به فكر تو بوده ام، منو ببخش كه به خونت تو سنگاپور اومدم و بچه هاتو ترسوندم.

 

خیلی خوشحال شدم وقتی شنیدم داری میآی اینجا.

 

ولی من ممكنه كه نتونم از جام بلند شم كه بیام تورو ببینم.

 

وقتی داشتی بزرگ می شدی از اینكه دائم باعث خجالت تو شدم خیلی متاسفم.

 

آخه می دونی ... وقتی تو خیلی كوچیك بودی تو یه تصادف یك چشمت رو از دست دادی.

.

به عنوان یك مادر نمی تونستم تحمل كنم و ببینم كه تو داری بزرگ می شی با یك چشم

 

بنابراین چشم خودم رو دادم به تو.

 

برای من افتخار بود كه پسرم می تونست با اون چشم  به جای من دنیای جدید رو بطور كامل ببینه.

 

با همه عشق و علاقه من به تو!!!


| رز |

Mon 29 Dec 2008


دلم پیش تو

               پیش گل

  دلم پیش کبوترهاست

و فکرم اینکه بعد از من چه خواهی کرد

چه خواهی کرد

     با گل

              با کبوترها

 

 

 


| رز |

Mon 29 Dec 2008

باز هم برا ی تو....

نمی دانم  ولی شاید تو راست گفته  باشی ...عشق ما یخی بود اما برای تو

این تو بودی که همش کار داشتی و دنبال پروژه ات بودی  یا در دسترس نبود ی......

اما نه انگار من  بودم که زیاد به تو زنگ میزدم ودائم مزاحمت میشدم

یا نه...

شاید حرفای بچه گانه بلد نبود یا نه....

شاید کلک بلد نبود....اما خوش حالم به خاطر اینکه ....

بهت نگفته بودم که چقدر دوست دارم وبرام عزیزی....

چون احتمال میدادم که یه روز پشتمو خالی کنی ...

میترسم که بگم عاشقتم بری و تنهام بزاری ............

 

اما من نگفته بودم که تو رفتی اگر هم میگفتم بازم میرفتی

اس ام اس هم ندادی اشکالی نداره چون توقعی هم ازت نداشتم اما خوب دیگه تموم شده  اگرم اینا رو نوشتم تو وبلاگم چون ادرسی ازت نداشتم که برات بنویسم اونجا چون ایدیتونم که گروهی خدارو شکر ...اما برای من اون دوران شاید بهترین دوران بود اما حال که با خود می اندیشم بدترین دوران بود ... کاش می دیدی که چی بودم و چی شدم اونم فقط به خاطر ارام شدن از دردی که تو روی سینه ام به جا گذاشتی اما یه چیز بگمو تموم ....

هیچ وقت با یه دختر کاری نکن که باعث بشه راجع به همه پسرا اون جوری فکر کنه و براش یه خاطره خوش باش نه تلخ حتی اگه قصد داری ترکش کنی..... ترکش کن اما با ادب و متانت اقای مغرور 


| رز |

Sun 21 Dec 2008

برای تو

برای تو می نویسم ام جی اچ یا ام جی اف

چه روزگار خوبی بود

شاید برای تو نه اما برای من دنیائی بود

دنیائی پر از خاطره....

عشق....

امید.....

ارزو....

اما حال چی ؟؟؟......

کوله باری پر از غم....

ماتم....

پریشانی....

و شاید

پشیمانی.....

رفتی ...............

گله ای نیست ....ولی

حیف نبود پشت این کوچه بن بست رهایم کردی......

راستش تنها امیدم به ۲۴ آذر روز قشنگ  سال های زندگیم بودم اما حیف که غرور تو از امید من بیشتر بود .....

دیگه بیست و چهارم واقعا باورم شد که همه چیز تموم شده و دیگه نبایدبه امید شروع تازه باشم بلکه باید به فراموشی فکر  کنم .....

نمیشه که دائمی فراموش کرد اما سعی می کنم دیگه کمتر به اون همه خاطره و ارزو فکر کنم

آرزو هایی که منو نابود کرد

آرزوهایی که زندگیمو فنا کرد....

کاش اون روز  هرگز شروع نمیشد  یا کاش اشنائی منو و تو رو نداشت....

کاش اگه داشت جدائی  اونم اونجوری رو نداشت ....

همش با خودم میگم چرا.....

چرا این جوری می شد یه خداحافظی کرد

اما حتی دیگه د رحد یه خداحافظی همارزش نداشتم ....باشه رفتی  خوش باش  اما بدون من اوفتادم توگرداب ....نه لجن زار ....نه یه چیز بد تر از اون ................

وهمه اینا به خاطر تو بود......ولی کاش حداقل یک بار دیگه بهم زنگ زده بودی فقط یک بار تا شاید می تونستم حلالت کنم....................

اما واقعا چرا.!!!!!!!....................


| رز |

Sun 2 Nov 2008


 دستم بوي گل مي داد.
مرا به جرم گل چيدن گرفتن و محاكمه كردن
 هيچ كس با خود فكر نكرد كه شايد من گلي كاشته باشم....
     

           

         تا نگاه ميکني وقت رفتن است
باز همان حکايت هميشگي
پيش از آنکه با خبر شوم
لحظه عزيمت تو ناگزير مي شود
اي دريغ و حسرت هميشگي
      نا گهان
          چه قدر زود دير مي شود///


| رز |

Sun 2 Nov 2008

غریبه

در ميان من و تو فاصله ها ست.
گاه مي انديشم،
مي تواني تو به لبخندي اين فاصله را برداري!
 تو توانائي بخشش داري.
دستهاي تو توانائي آن را دارد؛
که مرا، زندگاني بخشد.
وتو چون مصرع شعري زيبا،
 سطر برجسته اي از زندگي من هست    


| رز |

Sun 2 Nov 2008


هفت گناه کبیره (پائولو کوئلیو):

گناهان کبیره در واقع هفت تا نبودند، هشت تا بودند. گناهان کبیره را در آغاز مسیحیت، راهبی یونانی به نام اواگریو دُ پونتو  تدوین کرد تا تمایلات منفی اصلی انسان را تعریف کند (عجیب است که در فهرست اواگریو، شدیدترین گناه، شکم‌پرستی است...). ارتکاب هرکدام از این گناهان، می‌توانست کار ما را به دوزخ بکشاند. در قرن شانزدهم، پاپ گرگوری اولین تغییرات را در این فهرست ایجاد کرد؛ «حسد» را به فهرست اضافه کرد، اما «غرور» و «بطالت» را با هم ادغام کرد. در قرن هفدهم، این فهرست را دوباره نوشتند و در فهرست جدید، «اندوه» دیگر گناه محسوب نمی‌شد و جایش را به «تنبلی» داد. فهرست امروزی را مبنای هفت بخش آینده قرار می‌دهیم. بنا به تعاریف مختلف، درباره‌ی هرکدام از این گناهان می‌نویسم.

هفت گناه کبیره
گناه اول: غرور
گناه دوم: آز

گناه سوم: شهوت

گناه چهارم: خشم

گناه پنجم: شکم پرستی

گناه ششم: حسد

گناه هفتم: تنبلی

غرور


| رز |

Mon 13 Oct 2008


نيمه شب آواره و بي حس و حال
در سرم سوداي جامي بي زبان

پرسه اي آغاز كرديم در خيال
دل به ياد آورد ايام وصال

از جدايي يك دو سالي ميگذشت
يك دو سال از عمر رفت و برنگشت

دل به ياد آورد اول بار را،خاطرات اولين ديدار
را
آن نظر بازي، آن اسرار را، آن دو چشم مست
آهووار را

همچو رازي مبهم و سربسته بود
چون من ا زتكرار، او هم خسته بود

آمد و هم آشيان شد با من ، او
همنشين و همزبان شد با من، او

خسته جان بودم كه جان شد با من، او
ناتوان بودم، توان شد با من، او

دامنش شد خوابگاه خستگي
اينچنين آغاز شد دلبستگي

واي از آن شب زنده داري تا سحر
واي از آن عمري كه با او شد بسر

مست او بودم، زدنيا بي خبر
دم به دم اين عشق ميشد بيشتر

آمد و در خلوتم دمساز شد
گفتگو ها بين ما آغاز شد

گفتمش در عشق، پابرجاست دل
گرگشايي چشم دل، زيباست دل
گر تو زورق بان شوي، درياست دل
بي تو شام بي فرداست ، دل

دل زعشق روي تو حيران شده
در پي عشق تو، سرگردان شده

گفت: در عشقت وفادارم، بدان
من تو را بس دوست ميدارم، بدان
شوق وصلت را بسر دارم، بدان
چون تويي مخمور،‌خمارم بدان

با تو شادي ميشود غمهاي من
با تو زيبا مي شود فرداي من

گفتمش عشقت به دل افزون شده
دل زجادوي رخت، افسون شده
جز تو هر يادي به دل مدفون شده
عالم از زيباييت مجنون شده

بر لبم بگذاشت لب، يعني خاموش
طعم بوسه از سرم برد عقل و هوش

در سرم جز عشق او، سودا نبود
بهر كس جز او در اين دل جا نبود
ديده جز بر روي او بينا نبود
همچو عشق من، هيچ گل زيبا نبود

خوبي او شهره آفاق بود
در نجابت، در نكوهي طاق بود

روزگار اما وفا با ما نداشت
طاقت خوشبختي ما را نداشت
پيش پاي عشق ما، سنگي گذاشت
بي گمان از مرگ ما، پروا نداشت

آخر اين قصه هجران بود و بس
حسرت و رنج فراوان بود و بس

يار ما را از جدايي غم نبود
در غمش مجنون عاشق كم نبود
برسر پيمان خود محكم نبود
سهم من از عشق جز ماتم نبود


با من ديوانه پيمان ساده بست
ساده هم آن عهد و پيمان را شكست
بي خبر پيمان ياري را گسست
اين خبر ناگاه پشتم را شكست
آن كبوتر عاقبت از بند رست
رفت و با دلداري ديگر عهد بست

با كه گويم اينكه همخون من است
خصم جان و تشنه خون من است

بخت بدبين وصل او قسمت نشد
اين گدا، مشمول آن رحمت نشد
آن طلا حاصل به اين قيمت نشد

عاشقان را خوشدلي، تقدير نيست
با چنين تقدير بد، تدبير نيست

از غمش با دود و دم همدم شدم
باده نوش غصه او، من شدم
مست و مخمور و خراب از غم شدم
ذره ذره آب گشتم، كم شدم

آخر، آتش زد دل ديوانه را
سوخت بي پروا، پر پروانه را

عشق من، از من گذشتي، خوش گذر
بعد از اين حتي تو اسمم را نبر
خاطراتم را تو بيرون كن زسر
ديشب از كف رفت،‌فردا را نگر

آخر اين يكبار از من بشنو پند
بر من و بر روزگارم دل مبند

عاشقي را دير فهميدي، چه سود؟
عشق ديرين گسسته تار و پود
گرچه آب رفته بازآيدبه رود
ماهي بيچاره اما مرده بود

بعد از اين هم آشيانت، هركس است
باش با او، ياد تو ما را بس است


| رز |

Mon 13 Oct 2008

مسافر

 

جهان، بسان قطاری ست، جاودان در راه

که روی خطّ زمان، چون شهاب می گذرد.

گذارش از دل تاریک دره های ازل،

به سوی دشت مه آلود و ناپديد ابد،

چه می برد؟ که چنین با شتاب می گذرد!

مسافران قطار

نه از ازل به ابد، آه، فرصتی کوتاه

همین مسافت بین دو ایستگاه، از راه

درین قطار به سر می برند، خواه نخواه.

دو ایستگاه که می دانی اش: تولد – مرگ

وجود مختصری در میانه دو عدم

به نام عمر، که آن هم چو خواب می گذرد!

کنار پنجره ای چون مسافران دگر

به آنچه مهلت دیدار هست، می نگرم.

به این طبیعت خاموش، کائنات، حیات

-که هیچ پرده ای از راز آن گشوده نشد-

به سرنوشت بشر

به این حکایت غمگین که «زندگی» نامند

به این هیاهوی دیوانه وار بر سر هیچ!

به بی پناهی انسان درین ستم بازار

به خانواده، به مادر، پدر، وطن، فرزند

به همرهان عزیزی که زودتر از ما

در آن کرانه بی انتها، پیاده شدند

به عشق، نور امیدی درین سیاهی کور!

به دل، که با همه ناکامی و ملال و شکست

هزار آرزوی ناشکفته در او هست!

به این سفر که کجا می روم؟ چه خواهم شد؟

به آسمان، به پرنده، درخت، دریا، کوه

به گرم پوئی باد،

به سرد مهری ماه؛

که بی خیال تر از آفتاب می گذرد.

کنار پنجره ام با خیال خود، ناگاه

صدای سوت قطار

ز مهلتی که نمانده ست می دهد هشدار،

که قدر نیم نفس منتظر نخواهد شد

پیاده باید شد!

در آن کرانه بی انتها، در آن تاریک

تنم به سان غریقی ست در کشاکش موج

نه هیچ راه گریزی به بی کران فضا

نه هیچ ساحل امنی در این افق پیدا

نه هیچ نقطه پایاب و

آب می گذرد

 

"فریدون مشیری"


| رز |

Mon 13 Oct 2008


ديگر نپرس

چطوري بانو، چه مي‌كني

تو كه مي‌داني پيشه هميشه دل مني

و گوشه پنهان تنهايي‌ام

هر شب بر سينه تو

به خواب آرزو مي‌رود

ديگر نپرس چرا صدايت گرفته است

قناري‌هاي قفسي

در گريه حنجره‌هاشان

هميشه خواب آواز مي‌بينند

ديگر نپرس، كجايي دختر

گم‌شده‌اي انگار در هاي‌هاي دل بي‌قرار خويش

مي‌داني كه من مقيم هميشه حوالي كوچه بي‌پايان رويايي هستم

كه مثل زلال خواهشي بي‌پژواك يك ديوار حتي به سوي آرزوي تو بال مي‌كشد


| رز |

Mon 13 Oct 2008


به خواب آمدي در شب قدر عشق

تو انگار از سوي آب آمدي

گلويت پر از صوت داوود باد

سرودت پر از زمزم رود بود

نفس مي‌زدي در هواي دلم

و در هر دمت بوي پاك مسيح

شفا مي‌پراكند در جان من

گل‌آلوده رود مرا، زلال تو مي‌برد تا بحر عشق

من از شوق، فرياد حيرت‌كشان

تو از لطف، باران رحمت‌فشان

و من در تمامي تو ناتمام

كه تو ناتمام مرايي تمام

پريشان شده پرده‌هاي دلم

و حيران شده پنجره‌هاي چشم

از آن آمدن، آمدن‌هاي تو

كه در شرق دل

شعله‌، ور مي‌كشيد



| رز |

Mon 13 Oct 2008


بـاز هـم در گیر و دار قافـیه، لـبریز از یـک حس زیـبا می شــوم

         باز هم در یک شــب سنگین و سرد، تا سحر پاپیچ رویا می شوم

 باز هم چشمان خیس و خسته ام، مست از حس غمناک غزل

            می نشـیند روی یک بیت اسیر، بی صدا هم رنگ دریا می شوم

  موجهایم رج به رج در قلب شب، می نشیند روی شنهای کویر

          راوی دل واژه هـای قـاصــدک، قـاصــد دنـیـای بـالا می شـــوم

 گــوشـه ی دنـج دعـای نـیـمـه شـب، پشت گـریه، پـشت تـب

         در کـنار خــواب دیـدار و قــرار، لابـه لای خــاک پـیـدا می شـــوم

ردپای پلکهایت روی عکس، یادگـاریـست از اشکهای بی صـدا

         تا ابـد ایـن یـادگـارت را نگــیر، ای که با تو مـن هـویـدا می شــوم

 سالها رفتـند اینـک این منـم، گوشه گـیـر و مـنـزوی و خـوابگـرد

         تا نگردم سوی تو دعـوت به خواب، در همین دریا صحرا می شوم

آخــریـن امــیـد خـط فـاصـلـه، آخـریـن خـواهـش، یـک الـتـمـاس

        خـاطرات کـهـنه ام را پـس بـده، چـونکه با آنها مـن ما می شـوم

  من مسافر هستم و چشم انتظار، منتظر هستم مثل قاصــدک

          خون دل خوردم در عین سکوت، در غروب عشق سودا می شوم

مـنـتـظـر مانـدیـد تـا تنـها شـوم، مـنـتظـر مانـدیـد تـا دیـوانـگـی

            زیر پـرچـین غزل دفنـم کنـید، من دوباره صــبح احـیا می شــوم

آخرین بیت غزل هم سر رسید، آخرین نقطه سر آغاز من است

          دستـهایت را مگـیر از دسـت مـن، بـی حضور تو تنـها می شــوم

 


| رز |

Mon 13 Oct 2008

من

 

من

زمین و آسمان را  کهکشان را دوست دارم             
من پل رنگین کمان را  آفتاب مهربان رادوست دارم
ابرهای پر ز باران کوهساران ماهتاب و لاله زاران
 
من تمام مردم خوب جهان را دوست دارم
عاشقان ناتوان را عشق های بی امان را
 من تمام شاپرکهای جهان را دوست دارم
 
دوستی های نهان را  خنده های ناگهان را
 بوسه های صادق و سرشارمان را
 من تمام درد های تلخ و شیرین جهان را  دوست دارم
 
مادران را  
قلبهای پاکشان را
اشکهای نابشان را
دستهای گرمشان را
حرفهای از صمیم قلبشان را
شوروشوق چشمشان را
من تمام ساکنان قلبهای عاشقان را دوست دارم
 
من دروغ بچگان را
شیطنتهای همیشه بکرشان را
رازشان را
پاکی احساسشان را
خنده های شادشان را
بادبادکهای قشنگ و نازشان را
دستهای کوچک وپربارشان را
هر نگاه خالی از نیرنگشان را
اعتماد خالی از تردیدشان را
من تمام شیطنتهای جهان را دوست دارم
 
سایه های کاج های مهربان را
بید مجنون ها و برگ نازشان را
سروها و قامت رعنایشان را
نخلها و ارتفاع نابشان را
تاکها و مستی انگورشان را
سر کشی های شراب و ...
راستی من تمام درختان انگور جهان را دوست دارم

 

نازهای معشوقان زمان را
دل شکستنهای بی منظورشان را
بوسه های گرمشان را
قهرهای تلخشان را
آشتیهای زود هنگامشان را
عشقهای آتشین و پر رنگشان را
قلبهای بی تاب و تنگشان را
آشنایی های پرلبخند شان را
و خداحافظی های پر اشکشان را
گریه های شوقشانرا
ضربه های قلبشان را
حرفهای بی حد و مرزشان را
من تمام عشق های جاودان را  دوست دارم
لیلی و مجنونمان را
خسرو و شیرینمان را
کوه کن فرهادمان را....
 
یادم آ مد من خدا را وخودم را وجهان را
دوست دارم
دوست دارم
دوست دارم
می پرستم.....
تا ابد هر جا که هستم

 


| رز |

بهترین کدهای موس

<